X
تبلیغات
زولا

سلام

دغدغه های یک زن سی ساله

اعتماد مانند یک کاغذ است وقتی مچاله شد دیگر نمیتواند به حالت اول برگردد

یه مقداری سکه جمع کرده بودیم واسه روز مبادا ... اما خیلی زود روز مبادا رسید و مجبور شدیم بفروشیم...به مادرم گفتم زنگ بزنه و قیمت خریدشونو بپرسه.وقتی قیمت گرفت بهش گفتم سکه تا اخر سال خیلی گرونتر میشه ها.خودت بردار...گفت نه من پول ندارم و قسط وام دارم و طلبمو که دادید باید قسط وامهامو بدم و اینا

منم با چشمی گریان و دلی لرزان سکه ها رو دادم که ببره به پسرعموش بفروشه و برگرده...ولی بعدش یادم افتاد یه آقایی هست که با انصاف بیشتری سکه میخره...سریع زنگ زدم مادرم اما جواب نمیداد...زنگ زدم پسرعموش...گفت هنوز که هیچی نیورده! قرار نبود  بیاره وگرنه باهام هماهنگ میکرد، فقط قیمت گرفت...دوزاریم افتاد که مادرم دروغ گفته...واسه همین یه بار دیگه از پسرعموش خواستم قیمتهایی که صبح بهش داده رو بگه...و دیدم بازم بهم دروغ گفته و از هر مبلغی ده تومن کم کرده!!! 

اون وقت من احمق اینجوری بهش اعتماد کردم!!!حتی یه ربع سکه واسه تولد کاف خریده بودم که از طرف خودش به کاف بده، کاف یادش رفته بود.تولد فلفلی گفتم همون ربع رو بده دوباره کاف یادش رفته بود!!! مادرم ازم خواست حالا که کاف یادش نیست اون ربع رو حساب نکنم و بهش برگردونم قبول کزدم!باورش شده بود ربع از طرف خودش بوده و من نخریدم!!!

اما خیلی زورم گرفت...وقتی برگشت گفتم فروختی؟

گفت آره!

 به کی؟ 

به پسرعموم دیگه!

 ولی زنگ زدم اونجا نبودی؟

 خب میخواستم فردا برم گفتم شاید تو گیر بدی چرا همین امروز نرفتی!

خوب کاری کردی...فردا مرخصی گرفتم با هم میریم میفروشیم به همون اقاهه.من اگر تو برمیداشتی قیمتش مهم نبود حتی هر قیمتی تو گفتی گفتم باشه ولی چون خودت برنمیداری صبر کن با قیمت بالاتر بفروشیم...

یه کم این پا و اون پا کرد و گفت میگما چیزه.خودم برمیدارم!!!

نه دیگه دیر گفتی من مرخصیمو رد کردم.

----

اینجوریاست...خیلی بهم برخورد...مادرم نه تنها از اعتماد من به خودش که از اعتماد کاف به منم سواستفاده کرد.چون کاف هم زنگ نزد استعلام قیمت کنه

----

شب هم به کاف گفتم فردا میرم فلانجا سکه ها رو میفروشم...مخالفت کرد...مجبور شدم قضیه رو بهش بگم...البته نگفتم قیمتا رو پایینتر گفته فقط گفتم خودش میخواسته برداره ولی به من دروغ گفته میخوام بفروشم...گفت ولش کن بذار خیرش به یکی برسه اما من گوشم بدهکار نیست...

تاریخ ارسال: دوشنبه 7 خرداد 1397 ساعت 07:31 | نویسنده: کی؟ | چاپ مطلب
نظرات (4)
دوشنبه 7 خرداد 1397 20:14
مریم
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
باورم نمیشه ,فکر این رو نکردن که بالاخره ی روزی شما میفهمی
پاسخ:
سلام
نه دیگه...فکر نمیکرد پیگیر بشم...منم هی بهش میگفتم لابد دفعه های قبل هم همین جوری بوده...آی لجش میگرفت
دوشنبه 7 خرداد 1397 16:17
جوراب
امتیاز: 0 0
لینک نظر
حالا کاش برای کاف تعریف نمی کردی
پاسخ:
آخه گیر داده بود همین امروز رد کن بره...منم مجبور شدم یه چیزاییشو بگم البته دیشب یه جورایی درستش کردم.
دوشنبه 7 خرداد 1397 14:56
ندا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هلو کیتی
عزیزم میخوام برای آیلتس بخونم. گفته بودی کتاباش رو داری. اسمشون رو بهم میگی بخرمشون؟ یا آدرس بدم برام بفرستی؟
بنظرت خودم بخونم بهتر نیست؟ کلاس برم بهتره؟
راهنمایی میکنی دوستم
پاسخ:
عزیزم میام اینستا سر فرصت بهت میگم...همین امروز حتما
دوشنبه 7 خرداد 1397 10:06
ندا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چقدر بده نزدیک ترینها و عزیزترین ها از اعتماد آدم سوء استفاده کنن.
انگار دیگه هیچی مثلِ قبل نمیشه

امیدوارم بتونی خوب بمونی عزیزم. چقدر آدم هایه اطرافت باهات متفاوتن. خیلی مواظبه خودت باش
پاسخ:
انگار نافشونو با دروغ بستند دیگه...دست خودشون نیس انگار
به خودش ضرر زد
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.