سلام

دغدغه های یک زن سی ساله

+کاف میخواست تیکه بپرونه گفت این چه هیکل و قیافه ایه تو داری؟اگر میخوای زندگیمون گرم باشه باید به خودت برسی...

گفتم آره اتفاقا خودمم توی فکرشم ، واسه همین از فلان دکتر پوست و فلان دکتر تغذیه وقت گرفتم...ویزیتهاش هم فلان تومنه و هر ماه دوبار باید برم...گفت نه غلط کردم همین جوی که هستی خوبه!گفتم بله آقای کاف به خودرسیدن هزینه داره...من هنر کنم یه رژ بزنم و موهامو درست کنم و لباس تمیز بپوشم...

-------

+دیروز مادر و پدر کاف زنگ زدند که میایم فلفلی را ببریم گردش...ساعت پنج عصر بردنش بچه با گریه ازم جدا شد و ده شب برگشت.،،باباش گفت اونجا اروم نمیگیره فقط به من چسبیده.

امروز هم مادرش زنگ زد به کاف و گفت به کیت نگیا ولی فنقلی )نام سپنجی دختر دومی( شیردون خیلی بد شده و میایم  ببریمش مامان بزرگت شیردونشو بگیره)شیردونی نمیدونم دقیقا چیه ولی اسم یه بیماریه وقتی بچه اروم نمیگیره میگن بهش مبتلا شده و با یه مشت حرکت مسخره که با بچه انجام میدن میگن خب بچه خوب شد!(کاف گفت باشه بیاید و قطع کرد،بعد چون من شنیدم چی گفتند گفت هر چی تو بگی!!!گفتم چی بگم؟بی احترامی تا چه حد؟بچه اول و دومت بدنیا اومدند به خودش زحمت نداد زنگ بزنه تبریک بگه چه برسه بیاد بهشون سر بزنه الانم فرقی نمیکنه برام...

سریع براش شیر دوشیدم و لباساشو تنش میکردم که رسیدند...مادر کاف اومد که یالا بچه رو بده! با روباه اومده بود و بجای اینکه روباه بیاد سلام و عرض ادب کنه کاف رفت بیرون بهش سلام علیک کرد...

بعد که رفتند به کاف گفتم خوبه خانوادت هیچ کاره مملکتند و انقدر بی ادبند حتی نمیاند یه سلام کنند!اون وقت تو که بزرگتری انقدر خودتو سبک میکنی میری دم در سلام علیک...بعد با حالت تمسخر گفتم روباه که از ما کوچیکتره یه جو احترام بهمون نمیذاره توقع داریم بزرگترا احتراممونو نگهدارند

-----

+ راستش وقتی مادرش زنگید گفتم لابد چون عیده زنگ زده بریم خونشون و خوشحال شدم...اخه خیلی دلم میخواست روابط گرمی داشته باشم و رفت و امد باشه...دلم نمیخواد فلفلی باهاشون غریبی کنه...اما این شانس منه دیگه...این از فامیل خودم اینم از فامیل کاف

--------

مادربزرگ پدریم و عموم هم چند وقت پیش اومدند مثلا دیدن بچه...اما حتی دخترمو بغل نکردند حتی اسمشو نپرسیدند...یه سری گله و گلایه همیشگی داشتند و رفتند!خیلی رفتارشون بهم برخورد....

-------

دختر عموم هم داره رفته رفته شبیه روباه میشه...هم قیافش هم رفتارهای گستاخانه اش...این دختر عمو هم مث من نامزد یکی از پسرعمه هام هست ولی برعکس من که موضعم برای نه گفتن روشن بود اینا با دست پس میزنن با پا پیش و گوشه چشمی هم به مال پسرعمه دارند...به مادرم گفتم قبول داری دخترعمو داره شبیه روباه میشه؟گفت آره اتفاقا منم موقع حرف زدنش گفتم ایشالا قسمتش هم شبیه روباه بشه!گفتم یعنی چی؟گفت یعنی روباه هم از پسرعمه اش طلاق گرفت کاش اینم این طور بشه!...

یه کم بدم اومد از حرف مادرم...چرا در این حد کینه؟گفتم هیچ وقت برای کسی بد نخواه مگه اون بهت بدی کردی؟اون و مادرش که بدی نکردند...فوقش باباش بدی کرده...

اما خب مادرم طرز نگاهش فرق داره با من

تاریخ ارسال: چهارشنبه 31 مرداد 1397 ساعت 16:23 | نویسنده: کی؟ | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.