سلام

دغدغه های یک زن سی ساله

۱-خونه کاف همه چی خوب بود و پوست منم به اندازه کافی کلفت بود واسه همین یه گوشم در بود و یه گوشم دروازه...البته که کارم اونجا سخت تر از خونه خودمون بود چون خونه خودمون میشد پلشت بازی دراورد و گاهی به بچه ها نرسید ولی خب همین که مادرم کامل تعطیل بود و غذا پختن با من نبود خوب بود...یه خوبی دیگش هم نزدیکی به پارک بود و پایه بودن مادرشوهرم که عصرا بریم چند دقیقه تو پارک...خلاصه دیدند من قهر بکن نیستم خود کاف گفت زشته ما این همه اونجا باشیم و گفت فقط پنجشمبه شب بریم و صبح زود جمعه برگردیم!!!یعنی عملا بریم بخوابیم و بیایم!!!

میبینید چه شوهر اسکلی دارم؟ گفتم بابا من میخواستم یه نفر باشه توی طول روز کنار یکیشون وایسه تا من اون یکی رو کاراشو بکنم و بعد به دیگری برسم...شب بریم بخوابیم صبح بیایم به چه دردم میخوره؟

و خلاصه رفتن خونه مادرشوهر فقط سه هفته دوام آورد و بازهم برگشتیم به روال قبل

۲-خاله کوچیکه همش میگفت دلتنگ بچت میشم و اینا و قرار شد هفته ای یه روز اون بیاد دیدن بچه ها...هفته اول و دوم اومد کم  میخورد و زیاد حواسش به فلفلی بود...منم حسابی خوش به حالم شده بود...خخخ...

هفته سوم زیاد میخورد و بازم حواسش به فلفلی بود...اما از هفته چهارم زیاد میخوره، کم کار میکنه و دائم سرش تو گوشیه...به حدی که هر وقت میاد من مجبور میشم اینترنتو دو بار پنج گیگ شارژ کنم...نمیدونم حافظش پر نمیشه؟؟؟؟

امروز با اعتماد به نفس رفتم مودمو خاموش کردم و به روی مبارک نیوردم...اونم گوشیو گذاشت کنار و همونجا گرفت خوابید...خخخ

خلاصه دفعه دیکه اگه خواست بیاد یکی در میون میگم خونه نیستم...هر دفعه میاد کل خونه رو زیر و رو میکنه و بی اجازه همه چی برمیداره...از بوگیر حموم و دسشویی گرفته تا لباس و حتی لباس زیر!!!امروز رفتم سراغ لواشکها و دیدم نصفش نیس...میذونستم اون برداشته واسه اینکه بفهمه چندان خوش ندارم از وسایلم استفاده کنه گفتم عه پس بقیش کو؟ گفت من برداشتم ببرم خونمون بخورم...منم با طعنه گفتم بابا حداقل یه مقداری بردار که کاف نفهمه نه اینقدر زیاد...

ولی خب برنگردوند

۳-مامانم خوشحال خوشحال اومد گفت حالا دیدی هیچ کس من نمیشه؟ اون از خانواده شوهرت اینم از خالت...دستشو بوسیدم و گفتم آره واقعا...گفت خب پس حقوق این ماهمو ده روز زودتر بده...خخخخ

۴-روباه میخواد بره خونه خودش..یعنی عروسی کنه...خب طبیعتا بدون جشن...ولی جالبیش اینه که نشستیم جهیزیه قبلشو تمیز کردیم تا ببره...یعنی وسایلی که پنج سال استفاده شده

راستی انقدر خوشحال شذم که برای یه بار منو هم آدم حساب کردند گفتند بیا کمک و بیا وسایلو بجینیم و اینا...از ذوقم بهشون گفتم خیلی ممنون که منو قابل دونستید...

۵-اما گویا دعواشون شد و با هم قهر کردند فعلا...میبینید؟یه بارم منو آدم حساب کردند دعواشون شد...حالا با خودم فکر میکنم نکنه بگن چشم من شور بوده؟

+الان نوشت:امشب قرار بود طبق همیشه بریم خونه مادر کاف...من چون میدونستم دل و دماغ ندارند نمیخواستم مزاحمشون بشم تا حالشون خوب بشه ولی چیزی نگفتم...الان با کاف سر اینکه چرا قهوه جوششو نشستم دعوامون شد...بهم گفت پنجاه نفر باید دورت باشن تا دو تا بچتو جمع کنی ولی یه قهوه جوشو نشستی...گفتم بهتر از توام که یه قهوه میخوای بخوری باید صدنفر دورت باشن وگرنه یا یادت میره زیرشو خاموش کنی و میسوزونیش یا یادت میره بشوریش

و اینگونه بود که کاف به خواسته اش که همانا زحمت ندادن به خانواده اش بود رسیدندی

تاریخ ارسال: دوشنبه 19 شهریور 1397 ساعت 19:47 | نویسنده: کی؟ | چاپ مطلب
نظرات (1)
سه‌شنبه 20 شهریور 1397 02:10
مشاور
امتیاز: 0 0
لینک نظر
برای روزهایی که میری خونه مادر شوهر یک یا دو روز خاص مشخص کن ثابت.بنفعت است.مثلا هر هفته جمعه.برای خاله هم یک روز خاص.پارک حتمن یک روز در هفته تو برنامه باشه.برای روحیه بچه ها عالیه.
زیاد خونه شون لنگر ننداز.یک یا دو روز ثابت تو هفته برو تا فشاری بهشون نیاد.
از خاله استفاده کن.مسئولیت بچه را بده بهش و خودتو بکش کنار.
خودت زیاد سرت تو گوشیه خاله هم یاد میگیره
پاسخ:
میشه لطفا نظر ندی دیگه؟
چون بیش از این نمیتونم احترامتو نگهدارم ببخشید
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد