سلام

دغدغه های یک زن سی ساله


۷- قرار۱-خونه مادرشوهر حسابی خوش میگذره ها ولی من دیگه خجالت میکشم برم از بس که مث مهمون باهام برخورد میکنن، هی پذیرایی میکنن هی درک میکنن هی میگن تو استراحت کن ما از بچه ها مواظبت میکنیم

۲- برعکس مادرم عین کش تمبون هی در میره...من فکر میکردم  اگر سه روز هفته خونه مادر کاف باشم رفتارش عوض میشه اما کاملا شدت گرفته...از اون طرف حسابی آبرو و حیثیتمو برده که آره بخاطر دخترم از کار بی کار شدم و چه کنم بالاخره دخترمه دلم نمیاد تنهاش بذارم...دیروز هم که بعد از سه روز از خونه مادر کاف برگشتم نبود و مادرم دیر وقت اومد هی گفت میشه من فردا هم برم جایی؟گفتم اگر رفتی دیگه حقوق این ماهو نمیدم...گفت باشه حقوقی که تو میدی پول سه روز کارمه  و همون شب عین کش تمبون در رفت 

تازه هر وقت هم هست عرضه نداره بچه رو ساکت کنه یا بهش غذا بده یا بخوابونه همه کارا با خودمه.به قول کاف یه غذا افتضاحتر از غذای من میپزه و لباسا رو هم از بس قاطی هم میشوره همه از بین رفتند

یه چیزی هم بین خودمون باشه زیاذی اصراف میکنه ... دیروز میگفت قند نداریم درحالیکه هنوز دو ماه نشده از دوتا کارتن قندی که خریدم...دیگه از لوازم شوینده و سایر خوراکی ها هم همینطور...اون وقت افتخار میکنه که غذاهای افتضاحشو که نمیشه خورد را دور نمیریزه که اصراف نشه

۳-یه خبر خوب اینکه بالاخره گل گلی پستونک گرفت و اگر بدونید چقدر حال هر دومون خوب شد

۴- تاسوعا و عاشوزا عکس بچه هامو با لباس مشکی گذاشتم اینستا و پروفایل تلگزام...یه عده روشنفکر نما اومدند گفتند وای چرا به بچه مشکی پوشوندی چطور دلت اومد  تو چه مادری هستی؟ راستش من اصلا ادم معتقد و مذهبی نیستم ولی عقم گرفت از این حجم روشنفکری...کاملا مشخصه بخاطر دین زدگی این اراجیف را میگن و نه بخاطر مسایل روانشناسی...وگرنه اگر مثلا یه لباس مجلسی مشکی تن بچه میکردم همین افراد به به چه چه راه مینداختن

۵- یه تغییر تحسین برانگیزی که داشتم این بود که افرادی که آزارم میدند را به راحتی پرت میکنم سطل زباله...مثلایکیش همین افراد شماره ۴ رفتند جزو اشغالهای غیر بازیافتی...یا پسرعموم هی استوری از ولخرجیهاش میذاشت در حالیکه درس نخوند و وارد بازار کار شد و الان یه زندگی نسبتا لاکچری بهم زده ، دائم هم از عشقش به توله پسرعمه ام حرف میزنه و عکسشو میذاره درحالیکه بچه های منو یه بار هم ندیده...خیلی راحت آنفالو شد رفت رد کارش...هی هم توی تلگرام و اینستا میگه چه خبر؟ ولی روش نمیشه بگه چرا انفالو شدم...خخخ

چی بود همش عکس از مسافرتاش و دوست دختزاش و لباساش و ماشینش میذاشت یه الف بچه

۶- میخوام اسم گلدخترامو روی دستم تتو کنم...اگر ایده ای عکسی به نظرتون میاد پیشنهاد بدین لفطن...

۷-قراره بریم شمال اما اصلا حسش نیس...همش هم که خبر سیل و زلزله میاد

تاریخ ارسال: یکشنبه 1 مهر 1397 ساعت 09:17 | نویسنده: کی؟ | چاپ مطلب 0 نظر

لیاقت داشته باشم

سلام خوبید

من که همچنان بی خوابم اما تصمیم گرفتم مهربونتر باشم و بیشتر احساس مسئولیت کنم در حق این دو تا بچه کوچولو

بمیرم برای دختر کوچولوم که دل درد داره و تازه منم با فحش و فضیحت باهاش حرف میزنم

خلاصه توبه کردم و از دیروز مامان خوبی براش شدم...هر چی جیغ میکشه و بغل میخواد من مهربونتر میشم و بجای تکون دادن عصبی نوازشش میکنم...نتیجه ای که نداشته ولی من برای نتیجه دادن اینجوری نشدم بلکه فهمیدم وظیفه منه و باید درست انجامش بدم

دیروز هم با کاف دعوام شد...میگه مگه قدیمیا که هفت هشت تا بچه داشتند و کلی کارای دیگه هم میکردند چه کار میکردند؟ تو هم برو همون کارو بکن.میگه برو فلان فیلم مستند راجبه عشایر یاسوج را دانلود کن ببین زنه چطور یه بچه را بسته پشتش و دو تا بچه کوچیک همراهشه و میره لب چشمه آب میاره و نون میپزه و غذا درست میکنه و میده به شوهرش که گوشه چادر لم داده میخوره بعدهم میره گوسفندا رو میبره چرا و با تبر تنه درخت را میبره و میکشه به کول میاره خونه و ..... شوهره همچنان گوشه چادر داره تسبیح میچرخونه

خب من چی بهش بگم؟؟؟

+یه سری اتفاقای بد غیر از زندگی خانوادگی هم برام افتاده که دلم میخواد تعریف کنم اما مجال نوشتن نیست...اجالتا شما برای من تنهای بی کس بدشانس دست به دعا باشید ببینم چی پیش میاد


تاریخ ارسال: چهارشنبه 28 شهریور 1397 ساعت 15:21 | نویسنده: کی؟ | چاپ مطلب 5 نظر

یک مادر خسته بدبخت+بعد نوشتها

میدونید چقدر منتظر این روزا بودم؟ 

اگر گفتید کدوم روزا؟

روزایی که گل گلی دو ماهه میشه

اگر گفتید چرا؟

چون به خیال اینکه واکسن میزنه و مث دو ماهگی فلفلی که بعد واکسن گرفت خوابید تا دو روز بعدش و فقط یرای قطره استامینوفن وشیردهی به زور بیدارش میکردم الآنم دو سه روز از گریه ها و جیغ گل گلی راحتم

اما زهی خیال باطل... الان در حالی که منگ خوابم و قطره استامینوفن و یه قطره خواب اور دادم به گل گلی و دارم باد گلوشو میگیرم زیر لب به بخت بدم فحش میدم

+ دلم میخواد بمیررررم

+خدا گفت بذار بهش بچه ندم داغونش کنم دید داغون نمیشم و گفتم حتما یه حکمتی توشه و سعی کردم به بقیه آرزوهام برسم...رفته رفته دیدم اون آرزوها لذتش بیشتر از بچه داریه  خدا گفت اینجوری نمیشه بذار یه بچه بهش بدم تا از آرزوهاش دست بکشه...خب فلفلی اومد و بعد از چندماه زندگی با همه سختیهاش برام لذتبخش شد و از مادربودن لذت بردم و گفتم خب بسه بذار دوباره برم دنبال بقیه آرژوهام...این بار خدا یه بچه عنق بدقلق بد بد بد داد و گفت لذت مادر بودن که هیچ، لذت رویا داشتن که هیچ، لذت خواب وغذا رو هم ازش بگیرم... واقعا به این نتیجه رسیدم که رویاهام نقش برآب شذند...من فرصت نمیکنم لب تاب باز کنم چه برسه به بقیه مراحلش...

+ نمیدونم چرا نظراتتونو تایید میزنم تاییذ نمیشه...حالا بهونه دستتون نیاد نظر ندیدها...من به پیامای شما دلخوشم

بعد نوشتها

ساعت ۳: لعنت به کسی که بخونه و عین بز رد بشه

ساعت ۳:۳۰-حذف

غساعت ۳:۴۵-مادرم میگه سرش درد گرفته از ونگ ونگ این بچه...میگه شاید بخاطر اسمشه که انقدر نحسه.اسمشو عوض کنید...راه حل خوبی نیس ولی وقتی دارو و دکتر و حتی شربت خواب آور جواب نمیده این اخرین راهه

ساعت ۵: خوابیددد

ساعت ۵:۱۵: گذاشتمش زمین بیدار شد...با کلافگی گفتم خدا منو مرگ بده راحت شم...کاف بیدار شد گفت چرا؟ خنده تلخی زدم و محل نذاشتم...گفت من بیدارم تو بخواب و صدای خر و پفش رفت هوا...و من موندم و این فرشته عذاب و دست درد و سر درد و درد و درد و درد

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 27 شهریور 1397 ساعت 01:14 | نویسنده: کی؟ | چاپ مطلب 23 نظر

زین پس به گلدختر دومم میگم گل گلی

1- فلفلی کپی برابر اصل منه و گل گلی روز به روز داره بیشتر شبیه عمه اش میشه...اکثریت کسایی که از زندگی من خبر ندارند میگن گل گلی خوشکلتره...خب این یعنی روباه خوشکلتر از منه و اینکه بعضی از شماها میگید من خوشکلترم و اصلا روباه زشته بخاطر اینه که شخصیت روباهو با قیافش قاطی میکردید...البته که من فقط قیافه خودم مهم بود و اصصصصلا دلم نمیخواد بچه هامو بخاطر قیافه هاشون دوست داشته باشم یا اونا هم بخاطر تربیت اشتباه من قیافه براشون مهم باشه...پیش من هر کدومشون درسخون تر، حرف گوش کن تر و سر به راه تر باشه عزیزتر خواهد بود...تنها توجیهی که برای تبعیض خواهم داشت این موارده نه خوشکلی...

2-دیشب گل گلی بازم مث هر شب بدقلق و جیغ جیغو بود...منم انقدر سرش غر میزدم و (گاهی زیر لب فحشش هم میدادم...کوفت و زهر مار هم از دهنم در میرفت)با چادر براش آغوشی درست کردم و راه میبرمش راحتتر شدم...خلاصه غرغرکنان و فحش دادنی نمیدونم کی نشسته بودم و گل گلی عزیزم روی سینه ام خوابش برده بود...تا اینکه ساعت چهار  فلفلی طبق عادت نعره زنان بیدار شد و من پاشدم بهش  شیر بدم...تا شیرشو آماده کنم قربون صدقه اش میرفتم و میگفتم قربون صدات برم الهی و اینا...بعد یهویی خواب از کله ام پرید که من عجب مادر گهی هستماااا...اگر گلگلی میفهمید کجا این تبعیض بزرگ را طاقت میورد؟خلاصه خودمو  اصلاح کردم و وقتی گریه افتاد بجای اوووف گفتن با مهربونی قربون صدقه اش رفتم تا همین الان که تازه خوابش برده

3-یادتونه همش میگفتم روباه باید تقاص پس بده و این حرفا؟ 

البته که تقاص پس نداد ولی یه جور دیگه بدبختی داره...شوهرش بی پوله و اوضاع کاریش رو به راه نیست....

 من هرگز تصور نمیکردم روباه با اون همه افاده بیاد نزدیک خونه ما بشینه...اما به زور تونستند یه خونه هفتاد متری چندتا محله پایینتر از اینجا خونه بخرند، اونم صدتومنشو پدرکاف داده...من هنوز باورم نمیشد بیاد اینجا و میگفتم اینجا رو میده اجاره و نزدیک خونه باباش خونه اجاره میکنه...البته حدسم درست بود تا وقتی که اوضاع مملکت در عرض سه ماه قاراش میش شد و باباش هم کم اورد و حالا داره آماده میشه بیاد نیمه پایین شهر نشین بشه...

من باید خوشحال بشم اما نیستم...حتی دلم براش میسوزه و میگم بیچاره چه داستانایی در مورد خاستگاراش میساخت اما حالا توی این وضعیته...دلم برای مادرشوهرم هم میسوزه ...و پدرشوهرم که ترس شکست اولی دخترش هنوز توی چشماش خونده میشه...

4- مادرم دهه محرم کامل رفته روستا....دیشب فلفلی هی میگفت ددر....روزای قبل هم مامانم اگرخونه بود با کالسگه میبردش تا مغازه سوپری براش شیر میخرید هم باباش میبردش ده دقیقه پارک...اما دیروز مادرم نبود ... کاف هم قهر بود...بهش گفتم پاشو بچه رو ببر تا پارک اینجوری بی تابی میکنه...محل نذاشت...گفتم خودم ببرمش؟ گفت  ببرش...و من گل گلی را گذاشتم پیش باباش  با یه نصف شیشه شیر و رفتیم با فلفلی مغازه...یه ربعنشد که برگشتیم...گل گلی وسط اتاق از گریه قرمز شده بود و کاف عقده ای سرش تو آخور گوشیش بود...انقدر فحشش دادم اما چه فایده؟معلوم نیس توی کودکی چه بلایی سرش اوردند که اینطوری عقده ای شده که به بچه خودش رحم نمیکنه...یادم باشه اگر خواستم قهر کنم این دو تا بچه را پیش این روانی نذارم که معلوم نیس  چه بلایی سرشون بیاره

تاریخ ارسال: چهارشنبه 21 شهریور 1397 ساعت 11:37 | نویسنده: کی؟ | چاپ مطلب 4 نظر

زن دوم

اینا اراجیف یک آدم بی خوابه که از بی خوای و راه بردن یه بچه وق وقو رفته تو گوگل سرچ کرده زن دوم

هر چی سرچ کردم دیدم فقط زنها مشاوره خواستند...زن اول ها مشاوره برای اینکه چه کار کنن جایگاهشون از بین نره زن دومیها مشاوره برای اینکه چع کار کنن جاشون بیشتر باز بشه...عققق

اون وقت مردها زنها رو تخم خودشونم حساب نمیکنن اصلا حتی یه سوال هم نکردند چه کار کنن زنهاشون با هم دعواشون نشه

خلاصه که خاک بر سرمون

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 20 شهریور 1397 ساعت 04:53 | نویسنده: کی؟ | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 65 )
   1      2     3     4     5      ...      13   >>
صفحات