X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

سلام

دغدغه های یک زن سی ساله

که یادم بمونه...

موقع تولد فلفلی کاف با خانوادش قهر بود و من یه زندگی راحت داشتم

اما شب قبل زایمان خانوادش اومدند اشتی کردند...و من چقدر گریه کردم که کاف خانوادشو خبردار کرده...فکر کنید اونا حتی عقد روباه ما رو خبر نکردند ولی کاف دهن لق همه چیو با خانوادش درمیون میذاره

بماند که کاف به ظاهر هنوز باهاشون قهر بود و چون جایی را نداشت بره توی یه روز و یه شب بستری بیش از ده بار میومد فلفلی رو میدید و ذوق میکرد

-----

دیروز روز قبل تولد فرشته کوچولوی دومم سر اینکه من داشتم فلفلی را آماده میکردم تا با همدیگه بعنوان اخرین روز بارداری عکس بگیریم و فلفلی بدقلقی میکرد دعوا راه انداخت و خون به دلم کرد...اولش گریه کردم ولی بعد گفتم حیف اشکای من که واسه آدم حقیری مث اون ریخته بشه پس سریع خودمو جمع کردم و با فلفلی بقیه مراسمو ادامه دادیم...بهش مفصل شیر دادم و دلم میخواست به مادرم بگم اگر از اتاق عمل زنده نیومدم بیرون برای فلفلی تعریف کنه روز اخر چقدر بغلش کردم و بوسیدمش و شیرش دادم...اما نگفتم نخواستم خاطرش مشوش بشه

فردا صبح زود رفتیم به سمت بیمارستان...

خیلی عذاب وجدان داشتم...من به این بچه ظلم کرده بودم...چه از لحاظ مادی چه معنوی چه خوراکی بهش نرسیده بودم...دریغ از یه نماز درست حسابی یا خوراک حسابی یا هرچی... داشتم میرفتم سمت اتاق عمل و به این چیزا فکر میکردم و توی اتاق عمل برای بچم زار زار گریه میکردم...توی این اوضاع نا به سامان با این زندگی مزخرف بچه کوچولومو دارم بدنیا میارم...برعکس بارداری قبلی که خیلی به همه چی اهمیت میدادم سر این اصلا هیچی برام مهم نبود...اگر سالم نباشه چی؟ و بی هوش شدم..به هوش که اومدم هیچ جا خبری نبود برعکس فلفلی که وقتی به هوش اومدم فلفلی مث یه فرشته با هاله نور پشت سرش جلوی چشام ظاهر شد فقط پرسنل را میدیدم که رفت و امد داشتند...من میپرسیدم بچم سالمه؟ و کسی جواب نمیداد. تا اینکه بالاخره یه پرستار ، بچه به دست اومد پیشم و اماده ام کرد برای شیر دادن. پرسیدم سالمه؟گفت آره.گفتم میشه صورتشو نشون بدید؟گفت عین خودته ... انقدر ترسیده بودم از سالم بودن یا نبودنش که دیگه ناراحت نشدم از اینکه دومی هم شبیه خودمه.

نیمه هوشیار بودم که منو بردند توی بخش...مادرم منتظرم بود و کاف خونشون کپه مرگ بود...ساعت ده و نیم من توی بخش بودم و کاف ساعت یک و نیم ظهر اومد دیدن بچش!!! بدون هیچ ذوقی...پنج دقیقه موند و رفت...

این تمام احساسات رد و بدل شده من و مادرم و کاف در قبال ورود این فرشته آروم بود

+کاف وقتی خانوادش تحویلش میگیرند دیگه از خود بیخود میشه و تولد بچش براش بی اهمیت میشه...این جور نیس که مثلا فلفلی براش اهمیت داشته و این یکی بی اهمیت...اگر موقع تولد فلفلی چندین مرتبه اومد و رفت تنها به این دلیل بود که خانوادش آدم حسابش نمیکردند و حالا اگر نیومد این گلدخترمو ببینه چون ننه اش قربون صدقه اش میرف و شده بود کاف جان نه کاف خل و چل...

+گلدختر نازم آروم و متینه...حس میکنم این دلسوز مادره و باهاش رفیقتر از فلفلی خواهم شد...یه اسم که به این فرشته آروم بیاد میخوام...همون فرشته خوبه؟فلفلی و فرشته

تاریخ ارسال: دوشنبه 25 تیر 1397 ساعت 23:16 | نویسنده: کی؟ | چاپ مطلب 0 نظر

پست اخر

این دفعه واقعا لوس بازی درآوردم خخخ 

منظورم پست اخر قبل از زایمانه

فردا میرم زایمان کنم

خیلی دلم میخواست این بار تنشی ایجاد نشه اما چه کنم که زندگی با یه ادم روانی یعنی هرروز تنش و اشک و عذاب...

بگذریم...حتی ارزششو نداره حرفشو بزنم

سعی میکنم گریه نکنم

تاریخ ارسال: یکشنبه 24 تیر 1397 ساعت 22:34 | نویسنده: کی؟ | چاپ مطلب 0 نظر

خودمو لوس نمیکنم ولی ....

فکر کنم برم همون وبلاگ رمزیه فقط برای خودم و دو سه نفر دیگه بنویسم سنگین ترم...

تاریخ ارسال: جمعه 22 تیر 1397 ساعت 00:28 | نویسنده: کی؟ | چاپ مطلب 13 نظر

دختر بد

۱+امروز قول داده بودم دختر خوبی باشم اما نشدم

قول دادم نمازامو بخونم اما فقط نماز صبح خوندم و بقیه رو نخوندم!

قول داده بودم فقط یه بار و فقط پنج مرحله از بازی موبایلو بازی کنم ولی هشتاد مرحله از بازیو پیش رفتم!

قول داده بودم برای اون کار اقدام کنم اما ترجیح دادم تلگرام گردی کنم

خیلی آدم بی خودی شدم خیلی...

دعا کنید فردا خوب باشم

-----

۲+کاف هی میگفت گوشیم هنگه گوشیم هنگه میخواستم جبران کادوی تولد پارسالش یه گوشی سامسونگ s9 + براش بخرم اما هفت میلیونننن شده!!!اخه هفت تومن بدم واسه این نمک نشناس؟؟؟بجاش رفتم براش سه تا زیرشلواری خریدم...چه کار کنم اوضاع خیلی بیریخته

۳+دیشب خواب دیدم رفتم اتاق عمل زایمان کنم،به دکترم میگفتم خانم دکتر این بچه بابا نداره باباش مرده کاری نکنی بی مادر بشه ها! تعبیرش چی میتونه باشه؟؟؟خدایا بچم سالم باشه...تو به بی لیاقتی من نگاه نکن به بزرگی خودت نگاه کن

بعد امروز رفتم مطب (با کلی التماس به مادرم که ساعت دو خونه باش من نوبت دکتر دارم باید برم،ساعت دو ونیم اومد)به دکتر هول هولکی گفتم خواب دیدم اتاق عمل می میرم! گفت قربونت اگر قراره اتفاقی بیفته یه جوری باشه گردن من نیفته!اگر میخوای بمیری قبلش بمیر!!!چشمام گرد شد از بی ادبی و وقاحتش...زنیکه بی شعور فقط فکر پول گرفتنه...خیلی بدشو شنیدم که بچه و مامانا رو داغون کرده اما خب چون طرف قرارداد بیمه کاف هست و اینکه زایمان قبلیم راحت و خوب بود دیگه دکترمو عوض نکردم  و بهش محترمانه هم گفتم که اصلا از مطب کثیفش و برخورد بد کمک دستاش و منشی خرابش و ... راضی نیستم و فقط به چه علتی میام پیشش...خخخ

۴+خیلی دوست دارم نظر شماها رو در مورد آینده این کشور بدونم؟ به نظرتون چی میشه اخر و عاقبت خودمون و بچه هامون؟؟؟اگر حوصله داشتید ممنون میشم بگید

۵+خیلی در هم مینویسم ببخشین

تاریخ ارسال: چهارشنبه 20 تیر 1397 ساعت 00:10 | نویسنده: کی؟ | چاپ مطلب 6 نظر

ای خدا

خب دو تا جوجه نازنین که برای فلفلی خریده بودیم به علت نامعلومی در یک روز جان به جان آفرین تسلیم کردند تا کاف متلک بارونم کنه بگه عرضه نگهداری دوتا جوجه رو نداری خدا به داد بچه های من برسه که تو مادرشونی


تاریخ ارسال: دوشنبه 18 تیر 1397 ساعت 12:10 | نویسنده: کی؟ | چاپ مطلب 5 نظر
( تعداد کل: 36 )
   1      2     3     4     5      ...      8   >>
صفحات